جلال الدين الرومي
179
فيه ما فيه ( فارسى )
مىگويند « 1 » كه « تو را اين خوش نمىآيد و اين خوشى دروغ است تو را خوش چيزى ديگر مىآيد ، آن را فراموش كردهاى . خوشى مزاج اصلى صحيح تو آن است كه اوّل « 2 » خوش مىآمد . اين علّت تو را خوش مىآيد ، تو مىپندارى كه اين خوش است و باور نمىكنى . » عارفى پيش نحوى نشسته بود . نحوى گفت « سخن بيرون ازين سه نيست : يا اسم باشد يا فعل يا حرف . » عارف جامه بدرّيد كه « وا ويلتاه ، بيست سال عمر من و سعى و طلب من به باد رفت كه من به اميد آنكه بيرون ازين سخن ديگر هست ، مجاهدهها كردهام تو اميد مرا ضايع كردى . » هرچند كه عارف « 3 » به آن سخن و مقصود رسيده بود ، الّا نحوى را به اين طريق تنبيه مىكرد . آوردهاند كه حسن و حسين رضى اللّه عنهما شخصى را ديدند در حالت طفلى كه وضو كژ مىساخت و نامشروع . خواستند كه او را به طريق احسن وضو تعليم دهند . آمدند بر او كه « اين مرا مىگويد كه تو وضوى كژ مىسازى . هر دو پيش تو وضو سازيم بنگر كه از هر دو وضوى كى مشروع است . » هر دو پيش او وضو ساختند . گفت « اى فرزندان ، وضوى شما سخت مشروع است و راست است و نيكوست ، وضوى من مسكين كژ بوده است . » چندانك مهمان بيش شود ، خانه را بزرگتر كنند و آرايش بيشتر شود و طعام بيش سازند . نمىبينى كه چون طفلك را « 4 » قدك او كوچك است ، انديشهء او نيز كه مهمان است ، لايق خانه قالب اوست ، غير شير و دايه نمىداند ؟ و چون بزرگتر شد ، مهمان انديشهها افزون شوند ، از عقل « 5 » و ادراك و تمييز و غيره ، خانه بزرگتر گردد . و چون مهمان عشق آيند « 6 » ، در خانه نگنجند و خانه را ويران كنند « 7 » و از نو عمارتها سازند پردههاى پادشاه و بردابرد پادشاه و لشكر و حشم او در خانهء او نگنجد و آن پردهها لايق اين در نباشد . آنچنان حشم بىحد را مقام بىحد مىيابد « 8 » و آن پردهها را چون در آويزند ، همه روشنايىها دهد و حجابها « 9 » بردارد و پنهانها آشكار گردد به خلاف
--> ( 1 ) . ح : طبيب است مىگويد ( 2 ) . ح : كه اولت ( 3 ) . ح : كه آن عارف ( 4 ) . ح : كه طفلكى را چون ( 5 ) . اصل : عقلى ( 6 ) . ح : مهمان عشق آيد ( 7 ) . ح : نگنجد خانه را ويران كند ( 8 ) . ح : مىبايد ( 9 ) . ح : و حجابها را